تبليغاتX
-- -- کسی که مثل هیچکس نیست...
____عجب سعادت غمناکی_____

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط ثامر | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:8  توسط ثامر | 

 

 

عشق را تن پوش جانم مي کني ..........  چتري از گل سايبانم مي کني

اي صداي عشق در جان و تنم ..........  آن سکوت ساده و تنها منم

 من پر از اندوه چشمان تو ام ..........  آشنايي دل پريشان تو ام

 آتش عشق تو در جان منست ..........  عاشقي معناي ايمان منست

 کي به آرامي صدايم مي کني ..........  از غم دوري رهايم مي کني

 اي که در عشق و صداقت نوبري ..........  کي مرا با خود از اينجا مي بري؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:42  توسط ثامر | 

پسر یخ و دختر آتش

 دختر آتش عاشق پسر یخ شد و پسر یخ عاشق او... اما هر گاه پسر یخ دختر آتش را بقل میکرد و یا دختر آتش پسر یخ را می بوسید پسر یخ آب میشد و دختر آتش را خواموش می کرد . روزی پسر یخ به دختر آتش گفت که دیگر بس است . دیگر جای عصیان نیست . من و تو از دو جنس متفاوتیم هیچگاه نمی تونیم به هم عشق بورزیم هر وقت تو را بقل میکنم و یا می خواهی مرا ببوسی من آب میشوم و تو را خواموش میکنم . من دیگر نمی توانم... مگر ماه و خورشید که عاشق هم بودند چه شد؟ آنها هم نتوانستند به هم عشق بورزند زیرا از هم دور بودند. آنها هم مشکل داشتند

پسر یخ رفت و دختر آتش گریست و گریست و گریست..... و ار آسمان آتش بارید و مواد مذاب از دل زمین بیرون ریختن زیرا دختر آتش میگریست از طرفی پسر یخ همچنان دختر آتش را دوست میداشت بنا بر این او نیز گریست و گریست و گریست... و ار آسمان تگرگ بارید و بارید و بارید.... و تمام آتشها را خواموش کرد. پسر یخ رفت اما هرگز نفهمید که خورشید و ماه چه عشق بازی باهم کردند و هنوزم اگر خورشید نبود ماه زیبایی نداشت و ماه به امید خورشیدست که باقیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 4:4  توسط ثامر | 

مهم نیست که خسته ام، مهم اینه که باد، بارون، آسمون مال منه

 مهم نیست که غمگینم، مهم اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یه دونه غصه دارم، مهم اینه که یه عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن

مهم نیست دلم شکسته، مهم اینه که خدا درون دلهای شکسته است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:19  توسط ثامر | 

 

خداحافظ

عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،

و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم.
اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي..
تو بردي... آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:56  توسط ثامر | 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟

جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت. نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي .

توكوله بارت عشق ميزارم كه بگذري،

 قلب ميزارم كه جا بدي،

اشك ميدم كه همراهيت كنه،

ومرگ كه بدوني برميگردي پيشم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:12  توسط ثامر | 

 يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ...

گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟

گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره

TinyPic image

 گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار...

گفتي : رو چشم

TinyPic image

حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره

 تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:34  توسط ثامر | 

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

 مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .

مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟

مرد شرمنده شد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 23:24  توسط ثامر | 

خواب دیدم یه فرشته زیبا با یه بچه خیلی خوشگل تو بغلش منو به یه عالم دیگه برد....

بچه می خندید و گهگاه شیرین زبونی می کرد....

منو بردن به یه جایی که پر بود از خونه هایی که صاحباشون مرده بودن....از خیلی قدیم تا حالا....بعضی هاشون تازه مرده بودن و اقوامشون اومده بودن تا اموالشونو بردارن ببرن....همه چیزو برمیداشتن و می بردن....از گوشت و برنج و روغن تا پول خوردای ته کیفاشون

فرشته منو برد به خونه مادربزرگم....انگار مادربزرگم تازه فوت کرده بود....

همه فامیل جمع بودن....داشتن همه چیزو می بردن....تک تک وسایلشو بردن....تو اون مکان نور خیلی کم بود....یه در بزرگ دیدم که ازش نور آفتاب به زیبایی بیرون می زد...

چند لحظه بعد......................

مادربزرگمو صدا زدن که بیا که فک و فامیلت دارن همه چیزتو می برن...مادربزرگم با یه لباس زیبا خیلی سریع جلوی در ظاهر شد....گفت هر چی میخواین بردارین ببرین...هیچ کدومو لازم ندارم....بعد رفت به سمت در یکی از اتاقای خونه و از کنار لولای در چیزی رو که پنهان کرده بود برداشت......

                                                       حلقه اش بود....

آروم گفت:

هر چی می خواین ببرین اما حلقمو نبرین....تو خواب اشک می ریختم....بعد حلقشو دستش کرد و بدون خداحافظی رفت....اصلا از اینکه مادربزرگمو از دست دادم ناراحت نبودم....چون خودم با چشمای خودم دیدم که جاش خوب بود....

انگار یه ندا تو گوشم می پیچید که:

 آی آدما شبانه روز سگ دو می زنین تا پول درآرین و بخرین و بخورین و بپوشین...

اما آخر سر باید همه رو بذارین و برین....هیچ کدومو نمیذارن با خودتون ببرین.... غیر از اون حلقه نه به خاطر ارزش مادیش...

 بلکه به خاطر عشق پاکی که به اون حلقه اعتبار بخشیده

در قسمت نظرات اگر نظر خودت را ارایه دهید ممنون می شم  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:17  توسط ثامر | 

 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي

 همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد

افسوس... آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد.........

براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:45  توسط ثامر | 
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی!

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا ........................................

 

 

این داستان واقعی و ۳۵ سال پیش در یکی از شهر های کشور برزیل اتفاق افتاده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 2:18  توسط ثامر | 

حس مادري

 

ياد دارم ز پس ان شب باراني،  مادرم ميگفت: تا نشوي مادر  حس انرا تو نداني و تو هرگز نتواني فهميد  لذت درد وصال اي پسرم

 

 و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟

 

  ياد دارم  كه چقدر او خنديد

 

  سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من، وقتي تو را در دل داشتم  بهشت در دستانم بود و تو در جانم وروزي كه تو چشم به اين دنيا گشودي،بهشت را با تمام بزرگي بر زمين نهادم و تورا عاشقانه در اغوش كشيدم  پسرم

 اري، براي همين است كه ميگويند:

                                 بهشت زير پاي مادران است

 

  ياد باد ان روزگاران را  كه چه مات و مبهوت ميشنيدم و چه ساده مي انديشيدم واكنون ز پس ان روزها   هنوز در اين انديشه ام اين چه حسي ست كه هرگز نتوانم فهميد؟

 

شعر:سارا lagbaz_62  

ياد دارم ز پس ان

ياد دارم ز پس ان

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:23  توسط ثامر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ستاره های سربی
فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش
تو بال و پر گرفتی
به چیدن ستاره
دادی منو به خاک
این غربت دوباره
--------------------
سلام دوستان
من ثامر هستم 28 ساله ساکن کشور المان
امیدوارم این سایت مورد قبول واقع بشود

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
پیوندها
الهه
کیمیا
شادی
کاملیا
کیانا
حامد
ارمیتا
عسل
باران
مسعود
سیما
پریا
مینا
نیلوفر
هومن
مهتا
ای ناز
ناصرعبدالهی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
-


music player
I made this music player at MyFlashFetish.com.